ببینید این جریان سیّدالشهداء یک مهندسی شده کلّ این نظام کلّی است، ماکتی از کلّ این نظام هستی است. ذات اقدس الهی درباره این نظام چه فرمود؟ فرمود این همه فرشته‌هایی که من آفریدم مدبّرات امر هستند باد اگر هست آب اگر هست خاک اگر هست جماد و نبات و حیوان هست، اینها کارگردان عالم‌ هستند هیچ کدام بیراهه نمی‌روند: ﴿وَ مَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً﴾، «عضد» هم که بحث آن قبلاً گذشت. بین آرنج و مچ دست را می‌گویند ساعد. اگر چند نفر با این قسمت دست همکار هم بودند می‌گویند مساعدت کردند ساعد به ساعد مشکل را حلّ کردند. اگر بار یک مقدار سنگین‌تر بود از ساعد برنیامد از بازو برآمد؛ یعنی بین شانه و آرنج این قسمت را می‌گویند عضد. اگر عضد به عضد رسید و آن بار سنگین را برداشتند می‌گویند معاضدت کردند. «مساعدت» کارهای سبک‌تری است، «معاضدت» کار سنگین‌تر.

فرمود ما در نظام هستی بازوی گمراه نداریم. تعبیر به بازو کرد، ﴿وَ مَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً﴾. در سماوات و ارضین کارگزاری که بیراهه برود ما به او اجازه نمی‌دهیم چه جن باشد چه انس. ممکن است نسبت به یکدیگر عدوات داشته باشند؛ اما همه زیر مجموعه تدبیر من هستند. در دستگاه الهی بخواهند کاری را برخلاف اراده حق بکنند این ممکن نیست، ﴿وَ مَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً﴾، این جریان کارگاه الهی است.

حالا آن جریان عبید الله بن حرّ جحفی را نگاه کنید، حضرت با چه آیه‌ای او را رد کرد؟ حضرت وقتی که نزدیک کربلا رسیدند آن بین راه دیدند خیمه‌ای سر پا هست، فرمودچه کسی هست؟ گفتند برای عبید الله بن حُر جحفی است، او هم معروف بود. حضرت قاصد فرستاد به وسیله بعضی از همراهانشان که او را دعوت کرد که بیا با من برویم به کربلا. عبید الله بن حر جحفی گفت من بیطرف هستم دیدم در کوفه بمانم باید با حسین بن علی(سلام الله علیه) بجنگم و از آن طرف با آنها بجنگم دنیای من خطر است، با حسین بن علی بجنگم دین من در خطر است! من از کوفه بیرون آمدم که اعلام بیطرفی بکنم و اینجا چادر زدم، این را جواب داد. حضرت برای اینکه او را هدایت بکند، خودشان حرکت کردند این طور نبود که حالا بچه‌ها را به همراه ببرند؛ ولی می‌دانید پدر وقتی جایی می‌رود این بچه‌های کوچک هم یک چند قدم همراه او می‌روند. عبید الله بن حر جحفی گفت که من دیدم حسین بن علی(سلام الله علیه) به طرف خیمه من می‌آید؛ اما با یک وضع عاطفه برانگیزی این بچه‌ها دور او حلقه زدند و با هم می‌آیند این عاطفه برانگیز بودن را عبید الله می‌گوید. حضرت به من پیشنهاد داد که بیا این کار را بکن. من همان حرف را زدم که من بیطرف هستم ولی شمشیر دارم می‌دهم، اسب دارم می‌دهم نیزه دارم می‌دهم این سلاح‌ها را تقدیم می‌کنم؛ ولی خودم نمی‌آیم. حضرت فرمود: ﴿وَ مَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً﴾، من خلیفه خدا هستم، خدا در کار خودش یک انسان گمراهی را سِمت نداد، من کسی که در بحبوحه حفظ دین حاضر نیست دین را یاری کند من از او اسب و استر می‌خواهم چه کنم؟ یعنی چه؟ یعنی من خلیفه او هستم، هر که بود قبول می‌کرد، می‌گفت چهار تا شمشیر و سپر و اینها که ما وسیله فراهم نکردیم اینها خوب است! اما این آیه را خواند این است که جریان حسین بن علی می‌ماند، کسی این طور حرف می‌زند؟ حرف خدایی را می‌زند؟ ﴿وَ مَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً﴾، بعد به حضرت عرض کرد یابن رسول الله این محاسن شما خیلی مشکی است رنگ طبیعی است؟ یا خضاب کردید؟ فرمود: «عجّل الشیب»؛ من زود پیر شدم و این رنگی که می‌بینید خضاب است.

غرض این است که این ﴿وَ مَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً﴾ چه حرفی است؟ حرف چه کسی هست در قرآن؟ درباره اصل خلقت و ساختار خلقت است. آن وقت این حسین بن علی می‌گوید من که خلیفه او هستم در دستگاه من همان کارهای خدایی است؛ لذا این می‌ماند. اینکه روز به روز بر این راهپیمایی میلیونی اربعین افزوده می‌شود و مانند آن به این جهت است وگرنه جنگ‌ها در عالم مگر کم بود؟