در محضر آیت الله جوادی آملی

نشر آثار و بیانات (غیر رسمی)

چرا «علم القران» بر «خلق الانسان» در سوره مبارکه الرحمن ابتدا ذکر شده است؟

  • ۲۳۹

دانلود فایل صوتی

گاهی قرآن کریم از بیان سخن به میان می‌آورد، گاهی هم از بنان. به هر حال انسان یا حرف می‌زند، جامعه را از راه گفتار عالم می‌کند یا چیزی می‌نگارد از نظر نوشتار این کار را می‌کند. این دو تا راه دارد. در جریان بیان، در سوره مبارکه «الرحمن» که ـ بحث آن گذشت ـ فرمود: ﴿الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَیَانَ﴾؛ در تنظیم این چهار عنصر، به حسب ظاهر این چنین باید می‌گفت که خدا «خلق الانسان علّمه القرآن»؛ ولی فرمود: ﴿عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ﴾، گرچه به صورت «فاء» و ترتیب «ثمّ» و اینها نیست؛ اما این ترتیب و تقدیم ذکری نشان می‌دهد که تا جامعه، جامعه قرآنی نباشد، انسانی نیست و تا جامعه، جامعه انسانی نباشد، بیان نیست.
بیان یعنی جمله اوّل از جمله دوم جدا، جمله دوم از جمله اوّل جدا، بین دارد، مرز دارد. آن که درهم حرف می‌زند و مبهم می‌گوید، او بهیمه است. چرا بهیمه را بهیمه گفتند؟ برای اینکه سر و صدای او درهم است. معلوم نیست که چه دارد می‌گوید! ﴿إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ﴾، هم ناظر به این است که اینها بهیمه‌اند، حرفی برای گفتن ندارند. یک وقت آدم مدّعا را دارد، مرز مدّعا و دلیل مشخص است، بین دارد، کسی که گفتار او، رفتار او، نوشتار او بین ندارد؛ یعنی مدّعا یک طرف، دلیل یک طرف، مخلوط نیست، این می‌شود بیان؛ اما کسی که درهم حرف می‌زند به هر حال نه خودش می‌فهمد چه گفته، نه دیگری می‌فهمد چه گفته، این مبهم است، بهیمه است. بیان برای جایی است که جمله اوّل معنی خاص خود را دارد، جمله دوم معنی خاص خود را دارد. دلیل معنی خاص خود را دارد. مدلول معنی خاص خود را دارد. مدّعا معنی خاص خود را دارد، برهان معنی خاص خود را دارد، می‌شود بیان. اینکه می‌گویند «بین است»، «بیان است»، «مستبین است»، «تبیان است»؛ یعنی این! این چه وقت است؟ فرمود اگر جامعه، جامعه قرآنی بود، حرف او می‌شود بیان. جامعه، جامعه قرآنی نبود دیگر بیان نیست. جامعه اگر جامعه قرآنی بود، می‌شود انسان. نشد، ﴿إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾؛لذا صاحب مفردات قرآن، رساله‌ای دارد که در آن رساله تفصیل نشأتین این نکته را دارد که چرا این چهار امر این‌طور ذکر شده؟ اول ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ که مقدم بودنش روشن است. دوم تعلیم قرآن، سوم خلقت انسان، چهارم تعلیم بیان. اشکال در این است که تا انسان نباشد که قرآن یاد نمی‌گیرد و تا بیان نباشد که کسی قرآنی حرف نمی‌زند؛ ولی تحقیق ایشان این است که تا قرآن نباشد، جامعه انسانی نیست و تا جامعه انسانی نشد، گفتار و رفتار آنها بیان نیست، مبهم است.
بنابراین اوّل تعلیم قرآن که انسان حق بگوید، حق بفهمد، حق بیندیشد، حق عمل بکند. اگر چنین شد، می‌شود انسان. اگر انسان شد، سخن او می‌شود بیان و گرنه مبهم است. حالا این را بخواهد بنگارد، می‌شود بنان و بخواهد بگوید می‌شود بیان.